امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

آیدا خانومی ومهدستاره

1392/3/30 16:19
نویسنده : مامان محدثه
100 بازدید
اشتراک گذاری

یکی از بزرگترین مشکلات من مربوط به زمانی بودکه قرارشد آیدا را مهدکودک بگذاریم .خیلی کارسختی بود،آیدادختر ساکت وآرومی بود که جیکش در نمی آمد ومن می ترسیدم که نکند توی مهد اذیت بشه .برای پیدا کردن بهترین مهد چندین روز کارم تحقیق وپرس وجو بودمتفکر تا بالاخره مهدفوق تخصصی ستاره که مخصوص نوزادان تا پایان 3سال بود را انتخاب کردم وبا بهزیستی مشورت کردم وقرار شد که از 84/1/20به مهد بره.روز شنبه با ترس ودلهرهاسترس آیدا ووسائلش راآماده کردم آن روز را مرخصی گرفتم وبعد از اینکه آیدارا از زیر قران رد کردم به مهد رفتیم،ظاهرا همه چیز خیلی خوب وعالی بودآیدا یک بالشت داشت که اون رو محکم گرفته بود توبغلش وبا دست دیگه پستونکش رو نگه داشته بودوانگار می خواست تنهاییش را با اینها پر کنه ،وقتی من را از اتاق بیرون کردند من پشت در منتظر بودم وگریه می کردمگریه خیلی سخت گذشت ازلای درآیدا را که دیدم قلبم کندهدل شکسته شد یه گوشه نشسته بود وبیصدا اشک می ریخت یه لحظه از خودم بدم اومد که چرا باید سرکار می رفتم وبچه بیگناهم رو اینجا می گذاشتم درحالیکه مهمترین وظیفه ام مواظبت ازآیدا بود.ظهر که با آیدا رفتیم خونه پشیمون بودم وبه رضا گفتم دیگه نمی خوام بچه ام را به مهد ببرم اما رضا باحرفهاش آرومم کرد به این نتیجه رسیدیم که چاره ای جز این نداریمناراحت .24همان ماه به عروسی خانم شفیعی دعوت شدیم.با منصوره وآیدا به عروسی رفتیم اما خیلی بهمون سخت گذشت آخه آیدا بی آرومی می کرد.شلوارش را که دراوردم دیدم پای بچه ملتهب است از ترس می خواستم سکته کنمتعجب مثل اینکه توی مهد بلایی سربچه آورده بودند وازمن مخفی کرده بودندبلا فاصله اومدیم خونه روز بعد مهد را روی سرشون خراب کردم وبه آقای صادق زاده زنگ زدم وازشون شکایت کردم مدیر مهد چند باربه من زنگ زد وعذرخواهی کرد ولی اینکارها فایده ای نداشت و همین باعث شد که در عرض کمتر از یکهفته پروژه رفتن آیدا به مهدتعطیل وبه چند ماه بعد موکول بشه وخیال من هم بطور موقت راحت بشه به قول معروف از این ستون تااون ستون فرجه.خنده

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)